X
تبلیغات
آنجا ببر مرا که شرابم نمیبرد . . .

 

آن چشم های روشن افکنت

به مانند آبی روان  بر جای جای بدنم جاریست

دلبستگی ام را به تو فقط تو میدانی

و اینکه با لرزش چشمانت مردمک چشمم میچرخد

به کدام سو مینگری ؟

این نفس ها که می آید به هوای برآمده از توست

از این شب ها هجرت خواهم کرد

جایی در ییلاق دستانت خواهم نشست

و ابدیت پیش رویم موج میزند

روزی برای تو جاودان خواهم شد.

+ تاريخ چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 21:35 نويسنده شاسوسا |

دیشب برای همیشه چشمانم را بستم

این روزها که خواب آلوده به چشمانم شده

آسمان را به جیب هایم دادم

تا از این مرگ دروغین هولناک رهایی یابم

از این روزهای بی فروغ و بی رنگ

از این دلبستگی ام که به مادر دارم

از این گسستگی که از پدر دارم . . .!

در پیچ و تاب زندگی صبرم بر باد رفته

صدایم. . . خاموش !

و تو همچنان پر رنگ

تو کجای این زندگی پنهان شدی

کجای این نگاه ها در خفا مرا به دریا دادی

این اشکبار زندگی ارزانی تو !

می خواهی . . .؟

+ تاريخ دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 16:2 نويسنده شاسوسا |

پروانه صفت سوختم از آتش عشقت. . .
+ تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:16 نويسنده شاسوسا |

جهان لیلی بود و جنسیتش رو نفهمیدند. . .

+ تاريخ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 16:32 نويسنده شاسوسا |

چشم هایی خسته

که سالهاست چشم در راه پیامبری هستند

پیامبری که زبانش معجزه

و حکایتش موعظه نیست ...

ای زمین فارغ شو

یگانه نوزاد فرتوتت را

که ما چشم در راه پیامبری هستیم. . .

+ تاريخ شنبه یکم بهمن 1390ساعت 11:41 نويسنده شاسوسا |

چه سنگین برفی است  

در این سرای برف گیر

و برف روی برف نهادن چه سود ؟

جز سرمایی که پیرزن می ساخت از چهره ی کودکی ام

و جوانی را به باد سوز سرما دادیم

گاهی نه لباس شادی سپید رنگ است

و نه دامادی دست گیر عروس

این سپیدی چسم آزار دلم را به کوری زده

و این راه را کورکورانه رفتن چه خوش عادتی است

و عادت شکستن مرض است !

و من اگر در این سرما حرف از گرما به پیش آرم

دندان گندیده ای هستم دور ریز. . .

+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 12:52 نويسنده شاسوسا |

 چه تلخ گذشت آنچه را که دوستش میداشتم

و این زندگی صفحه شطرنجی

مرا زود مغلوب سربازان کرد

و در حسرت شاهی که نبود تخت را روانه کردم

من خوب باختم. . .

+ تاريخ یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 12:30 نويسنده شاسوسا |

به نو کردن ماه 
بر بام شدم 
با عقیق و سبزه و آینه .
داسی سرد بر آسمان گذشت 
که پرواز کبوتر ممنوع است.
صنوبرها به نجوا چیزی گفتند 
و گزمه گان به هیاهو شمشیر در پرنده گان نهادند.

ماه 
برنیامد.
+ تاريخ سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 0:18 نويسنده شاسوسا |

 

خطی که به پایان رسید

و سر خطی که از پی پایانی نبود

در دلم پرندگان همه ساعت هجرت میکنند

و چشمانم که هی کوچ میکنند به اعماق چشمانت !

کاش مستی را پایانی نبود

تا به سرا پای پوچ بود و نبود این دنیا میخندیدم . . . همواره

و گوشه چشمی که به راه دوختم

هنوز هم نگاه میکند

سلام نمیکنم ٬ اگر بیایی !

از خداحافظی خسته ام

در روشنی هر سلام تاریکی یک خداحافظ خفته است

و سلام در من خفته

تو آیا کودکی هایم را به یاد داری ؟

شاهانه زیستنم را میگویم !

من بودم و خواسته های کوچک بزرگ

من بودم و نقاشی ٬ من بودم و عروسک

من بودم و خاله بازی...................

حالا من هستم و هستم و هستم

انگار نیستم . . .

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 17:25 نويسنده شاسوسا |

دیوانگی هایت مرا میکشد

این رنگ های درهم

من به تصاویر مبهم عادت ندارم

ذهنم کوچک است !

حساب دو دو تا چهار تا را دلم کم می آورد

دست من نیست

پیش چشمهایت حواس پرت میشوم

آفتاب از هر سو که می تابد

بتابد

من دلم می خواهد

خودت را کوچک

سایه ات را وسیع بکشم

تا مرا در بر گیری. . .

+ تاريخ یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 0:14 نويسنده شاسوسا |