بیدار شو
ای خفته بر خاک وطن بیدار شو بیدار شو
ای لاله گون خونین بدن بیدارشو بیدارشو
بنگر به غم آلوده ام جانم به لب آسوده است
از خاک سرد تکبیر گو بیدارشو بیدارشو
آنچه که تاراج میشود عشق است که پامال میشود
با اشک و آه لبیک گو بیدارشو بیدارشو
از مهر داغ بر لوح دل سوختم ای جانی به گل
ای جان جان جان خدا بیدارشو بیدارشو
با روح وتن بازی شده اندیشه ات یاغی شده
از جاده های بی رمق با چشم باز بیدارشو بیدارشو
آن داد که از حق میزنی از سینه هق هق میزنی
ای ارمغان زخم ها تاول زده با پای خود بیدارشو بیدارشو
سیمای تو غم خانه است روز ازل این خانه را
غم ساخته است غم ساخته است با خون دل بیدارشو بیدارشو
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت20:29توسط زهرا توکلی |
من نه منم..................
این روزا همه چیز یه شکل دیگه شده و فقط امیدوارم.......................
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است
آی بیرنگتر از آینه یک لحظه بایست ! راستی این شبح هر شب تصویر تو نیست ؟؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش............................
+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت9:49توسط زهرا توکلی |
ایران
ای ایران ای سرای ثمین / ای شکفته بغضت ز نامردمی ها چنین
ای ایران ای خانه ی درد و رنج / همه جایت پر ز گوهر ز گنج
ای ایران ای سراسر ز فریا د و شور / به سینه پر از داغ فرهاد کور
تو آرش بزه کردی اندر کمان / سیاوش نشاندی به اسب دوان
به میدان آتش نبری ز جای / تو سودابه کردی به آتش روان
تو مجنونی آواره کردی ز جمع / تو پروانه دادی به قربان شمع
مه لیلی رخت کو هویدا شود / لب لعل شیرین کو که هرا شود
نه در خاک ایران نمانده است یلی / به سیستان نشاید همی آدمی
به خونابه ات چهره گلگون کنم / به غم نامه ات گریه افزون کنم
تو ایرانی نبینم که نالان شوی / به دست های آلوده ویران شوی
+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت9:58توسط زهرا توکلی |
سکوت
بس کنید لطفا !
خواهشا خاموش ! لطفا سکوت !
میان این همه هیاهو و فریاد های بی حاصل و امواج بی رمق نگاه های کور
گوش هایم توان استراحت ندارند و چشمانم که سنگین شده و حالا آنها برای من تعیین تکلیف میکنند ! - باش یا نباش -
بگذار بعد از این مدت به اصطلاح بیداری خود را به خواب بسپاریم .
بیداری که سودی جز دلتنگی نداشت نتیجه ای جز آه و سوختن نداشت
پایانی جز شکست و مهر سکوت نداشت
لطفا حالا خاموش ! چشمانم خواب می خواهند و گوش هایم استراحت. . .
+نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت11:29توسط زهرا توکلی |
مگر عاشق به چه دل خوش دارد ؟
جز دل تنگ نغمه ی چنگ چشم قشنگ. . .
+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت11:29توسط زهرا توکلی |
بيهودگي. . .
بوي باران مي آيد و صدايي كه دلم را آشفته ميكند . اين گام ها كه تكرار مي شوند و به جايي نميرسند،
آه كه گوشم حتي لحظه اي به اين تق تق ها عادت نكرده .
نميدانم منتظر باران باشم يا رسيدن گام هايي كه مي آيند .
بوي باران هم دلم را زده !!!
و برايم سوال است كه چرا همه چيز بي نتيجه مانده ؟!
در پي پاسخ اين سوال هم چنان منتظر باريدن باران و رسيدن گام ها هستم . . .
+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت15:9توسط زهرا توکلی |
خدايا. . . !
چرا به من نمي نگري ؟ مگر نه اين است كه من محتاجم و تو بخشنده ؟ آه كه ايستاده مينگرم به بلنداي افكار كوتاهم و لحظه اي به يادم آمد كه امروز جمعه است ، دلم از اين جمعه هاي متروك ميگيرد و دلم پله هاي تكراري ميخواهد ،دست هايي كه مرا بالا ببرند و اينجا هيچ كس بيرنگ نيست. . . دلم بيرنگي ميخواهد
+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت15:4توسط زهرا توکلی |
+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت11:36توسط زهرا توکلی |
جاي تو
سازم را به دلت كوك كردم ، من به مضراب نگاهت لرزيدم/
و به هفت نت لبانت ناليدم ، اي كه عاصي ز مني به منم باز گرد يك لحظه بايست ، به ختن بازگرد . . من نبودم در خور عشق و محبت اما ،
در دلم جاي تو را سبز انگاشتم
در دلم جاي تو را، جاي تو انگاشتم. . .
+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت14:5توسط زهرا توکلی |
چرا گرفته دلت ؟. . .
شايد نه مثل همه يا حتي نه مثل خودم ! من آنقدر غرق روياي پوچ كودكي ام هستم كه به كابوس شيرين جواني نرسيدم . آه كه جواني روياي سوت و كور لحظه هاي مرده است . همه چيز وجودي انكار نا پذير دارد بجز چيزي كه علت بودن است. . . باز خاموش ميشوم ، مگر ديوانه اي ؟؟!! مادرم ميگفت تو آنقدر كور شده اي كه حتي سايه ي مرا نميبيني ! و پدرم درگير پينه هاي دستانش بود ، من كه چشم هايم پينه بسته و دلم خشكيده
دوست داشتم بگويم دلت پينه نبندد ، اما همچنان غصه ي دستانش را داشت. . .
دستانت متبرك باد و لبانت كه نام هستي بر آن جاريست . اما ما كه ناله اي ز جايي نشنيديم حتي گريه اي شبانه آرامش دلهامان نشد . من به سبز بودن دريا ايمان دارم به آبي بودن آسمان شك !
مگر ميتوانيم بگوييم شب است يا روز من نميدانم تو هم نميداني ، حتي مست از خدا بودنت را بايد پنهان كني حتي خنده هاي عاشقانه ات را بايد سركوب كني حتي درخشش چشمانت را. . . هيچ كس نيست كه بپرسد "چرا گرفته دلت ؟ مثل اينكه تنهايي. . ." آه و چقدر هم تنها ، و من خيال ميكنم دچار خواب شده ايم دچار يعني ، پايان يعني مرگ يعني مردن و سكوت.
بشكن اين سكوت ماورايي را بشكن !! و اين سكوت قبل از طوفان نيست سكوت پايان اعصار است سكوت آمدن صيحه ي آغازين است . . . ؟؟!
يك ناله ي مستانه ز جايي نشنيدم / ويران شود اين شهر كه ميخانه ندارد
+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت9:5توسط زهرا توکلی |